تبليغاتX
هويت
تلاشي براي يافتن خويش

موفقیت و مثمر ثمر بودن مدیران در فوتبال ایران هیچ ارزشی ندارد. حبیب کاشانی مردی که توانست با تمام توانش، گذاشتن قلبش و ... پرسپولیس را قهرمان ایران کرد. براحتی کنار گذاشته شد. و عبدالرحمن شاه حسینی فرد شجاعی که بدنبال نظم در فدراسیون بود نیز حذف شد.یک گزارش از خبرگزاری پارس فوتبال در مورد قاضی شاه حسینی در ادامه می آید، خواندنش خالی از لطف نیست:
1-   اگر می خواهید عبدالرحمن شاه حسینی را بشناسید پیشنهاد می کنم از چگونگی رای صادره برای سرمربی فعلی تیم ملی در زمان درگیریش با شیث رضایی بدانید. علی دایی وقتی متوجه شد که جلسه با حضور خبرنگاران برگزار می شود اتاق را ترک کرد و به اتاق دبیرکل فعلی رفت، شاه حسینی بدون توجه به عدم حضور دایی، جلسه را آغاز کرد و موضوع را بررسی نمود. برای صادر شدن حکم، قضات به اتاق فوقانی رفتند و یکی از کسانی که به همراه قاضی شاه حسینی به اتاق بالا رفت موضوع را اینگونه تعریف می کند:«رحمان خیلی راحت گوشی همراهش را خاموش کرد تا کسی به او زنگ نزند، به اطرافیانش هم دستور داد که اگر کسی به گوشی آنها زنگ زد و او را خواستند، به طرف بگویند که شاه حسینی کار دارد. شما نمی دانید در آسانسور چه اتفاقی افتاد، از مجلس و جاهای مهم برای نبی زنگ می زدند و او مثل بید می لرزید و می گفت حاجی یکجوری جمعش کن اما شاه حسینی با حکمش همه را انگشت به دهان کرد»

2-   روزی یکی از اعضای هیئت رییسه فدراسیون فوتبال در ترمینال متوجه می شود که کیفش گم شده ، کیفی که حاوی مدارک فدراسیون و البته مدارک شخصی فرد موردنظر بوده است. استرس تمام وجودش را می گیرد و بدنبال ماشینی که او را رسانده تمام ترمینال را زیرپا می گذارد اما پیدایش نمی کند. از سر ناچاری و ناامیدی تلفن همراه شاه حسینی را می گیرد و به او خبر می دهد که کیفش گم شده و در آن مقادیر زیادی پول ومدارک محرمانه فدراسیون فوتبال است، قاضی تلفن را قطع می کند و چند دقیقه ای نمی گذرد که پلیس ها با ماشین های بنز الگانس به ترمینال می آیند و همه راه های ورودی و خروجی را می بندند. طولی نمی کشد که ماشین فوق با اطلاعات عضو هیئت رییسه پیدا می شود و راننده در حالیکه در قهوه خانه، چای می نوشیده برای تحویل کیف فراخوانده می شود. راوی می گوید باورم نمی شد ظرف چند دقیقه ترمینال قرق شود و به ناگاه پلیس ها کیفم را بیابند.

3-   یکی از مدیران تیمهای فوتسال که سابقه جنگ و دعوای فراوانی با شاه حسینی دارد، بابت موضوعی در خصوص سالن یکی از استان ها حاضر به بازی نمی شود و موضوع به کمیته انضباطی کشیده می شود. مدیر هزینه می کند و موضوع را در رسانه ها مطرح می کند و با متقبل شدن هزینه خبرنگاران، آنها را برای تهیه گزارش و فیلمبرداری به استان مزبور گسیل می دارد تا جو را بنفع خودش برگرداند. این مدیر حتی دقایقی قبل از آغاز جلسه در مصاحبه با دوستان خبرنگارش سروصدا می کند و در راهروی اتاق رییس کمیته انضباطی جنجال به پا می شود که در این حال شاه حسینی به بیرون می آید و مدیر را به اتاقش فرا می خواند، جلسه که آغاز می شود تا مدیر بخواهد اولین جمله را بگوید شاه حسینی چنان بر سرش آوار می شود و با جملات تند و گزنده اش، مصاحبه های فضایی مدیر را زیر سئوال می برد که او تا پایان جلسه جرات اظهارنظر نمی یابد. قاضی حتی پرونده های قضایی مدیر فوتسالی را نیز در آورده بود و جلوی رویش گرفت تا طرف بداند گیر بد کسی افتاده است.

4-   شاه حسینی در هیئت رییسه فدراسیون فوتبال فقط یک طرفدار بنام «غلامرضا بهروان» داشته و دارد که همیشه نقش سپر بلا را در جلسات به عهده داشته است. روزی که در جلسه هیئت رییسه فدراسیون فوتبال فتح الله زاده به جمع می گوید:«او بدرد فدراسیون نمی خورد، ندیدید چطور مجتبی جباری را محروم کرد؟» گفته می شود این بهروان بوده است که از شاه حسینی دفاع کرد و خواستار ادامه حضورش شد. شنیده شده در آن جلسه، جباری با لحن بسیار زننده و با استفاده از کلمات رکیکی تقی پور را خطاب نمود تا در عرق شرم بر صورت حاضرین دیده شود اما ستاره استقلال احیاناً خیالش از جای دیگر جمع بوده که آنگونه بی پروا صحبت می کرده است. محرومیت چهار جلسه ای مجتبی در چشم بهم زدنی یک جلسه می شود.

5-   شاه حسینی مرد بدی نبوده و نیست، او فوتبال را از دریچه قاضی حافظ قانون می دید و می بیند  و معتقدست با برخورد قانونی محکم می توان امیدوار به کاهش جرایم شد و برای همین حاضر است زیبایی فوتبال را بکشد اما روح جوانمردی را در آن زنده نگاه دارد. شاه حسینی طرفداران زیادی در فوتبال ایران ندارد شاید به این دلیل که چیزی سر جایش نیست تا او قانونی عمل کند و برای همین با کسی که می خواهد قانون را نهادینه کند می جنگند تا از دور خارجش کنند. موضوع مشاجره شاه حسینی و آیت اللهی، صلوات تک نفره کفاشیان و خنده های دبیرکل را که حتماً می دانید؟

+ نوشته شده در  شنبه 1 تیر1387ساعت 4:41 بعد از ظهر  توسط جواد ساحلی | 

آزادی.برابری . برادری . اصلاح طلبی و...

وقتی به تاریخ معاصر این مرز و بوم می نگرم شعارهایی که می بینم اینهایند. مدینه فاضله خودمان همه ایرانیها.

اما در کنار تمام این شعارها یک مسئله بیشتر خود نمایی می کند آنکه تماماْ برای رسیدن به این اهداف به دنبال منجی می گردیم. کسی که آنقدر بزرگش کنیم که از هر عیبی مبرا می شود . معصوم می گردد و به تنهایی بار تمام سالهای ناتوانیمان را به دوشش می اندازیم . این حرکات در تمام تاریخ این مملکت وجود دارد از زمانیکه مغولان ایران را گرفتند و تنها امید مردمان ایران زمین بازگشت افسانه ای جلال الدین خوارزم بود تا ایران را نجات دهد . این امید همواره در تاریخ ایران در یک حلقه بینهایت در حال تکرار است گرچه قهرمانان در مقاطع مختلف عوض می شود. مثلا سید محمد خاتمی

 منجی حلقه ایرانیان در راه اصلاحات یا هرچه اسمش را می خواهید بگذارید. ابتدا آنقدر بزرگش کردیم و با بزرگ شدنش خواسته هایمان افزایش یافت که قدرتهای مافوق بشری نیز به تنهایی قادر به براورده ساختنشان نبود.

من با اقدامات خاتمی موافق نیستم. اما به این مطلب اعتقاد دارم که او یک تنه حریف این همه کار نبود.

یادم می آید در تمام انتخابات بعداز خاتمی گروهها زیر سایه او وارد می شدند نه با برنامه و ...

یادتان هست گروههای دوم خرداد . ائتلافات دوم خرداد . یاران خاتمی و... . یا حماسه دوم خرداد  من هرچی فکر میکنم تو معنی این حماسه موندم. یعنی اینکه فقط شما رفتید و رای دادید شدید رستم و یا ... نمی دونم شاید من نمی دونم. اما به نظر من وقتی می شود به دیدگاه تغییر رسید که تمامی آحاد یک جامعه جهت ایجاد تغییر قدم بردارند و نه فقط امید به منجی داشته باشند و کاری فراتر از توانش بخواهند یا آنقدر بزرگش کنند که جرات نقد کردنش را از دست بدهند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط جواد ساحلی | 
غلامعلی حداد عادل رئیس مجلس شورای اسلامی گفت : اگر گرانی هست در عوض امنیت وجود دارد، امنیتی که امروز در ایران وجود دارد درهیچ جای دنیا نیست. (خبرگزاری مهر 2/2/87)

حجت‌الاسلام جواد طاهري امام جمعه  فهرج از توابع شهرستان بم، شب گذشته ساعت 23 در يكي از خيابان‌هاي اصلي فهرج ربوده شد.فرماندهي نيروي انتظامي استان كرمان در گفت‌وگو با خبرنگار «تابناك» با تأييد اين خبر اظهار داشت: شب گذشته چهار نفر با لباس بلوچي مانند با متوقف كردن خودرو امام جمعه فهرج، وي را ربودند. (سایت تابناک 3/2/87)

البته ما هم این جمله آقای حداد عادل را قبول داریم. شما چطور؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 4:26 بعد از ظهر  توسط جواد ساحلی | 
اکبر گلپایگانی اکبر گلپایگانی هنرمند نامدار موسیقی ایران در این مصاحبه یادمانده های خود از پرویز یاحقی را همراه با چگونگی گام گذاشتن خود به صحنه موسیقی روایت می کند

مي‌خواهم برگردم خيلي عقب‌تر. جايي كه براي اولين بار با پرويز ياحقي آشنا شديد. كي با مرحوم ياحقي آشنا شديد؟
يك آقايي بود به نام حسين صبا كه سنتور مي‌زد. برادرش رئيس هنرستان صنعتي بود كه در گوشه توپخانه، خيابان بهشت بود. خودش خيلي اهل نواختن نبود ولي خيلي موسيقي را دوست مي‌داشت.

با ابوالحسن‌خان صبا كه نسبتي نداشت؟
نه،‌نه. اصلا نسبتي نداشت. اين آقاي صبا در همين نزديكي‌ها در جوئستونك باغچه‌اي را اجاره كرده بود كه شب‌هاي جمعه هنرمندان اصيل را به آنجا دعوت مي‌كرد. اولين دفعه‌اي كه من آشنا شدم با پرويز ياحقي وقتي بود كه با مرحوم نورعلي‌خان برومند و حسين تهراني، ضرب، رفتيم به جوئستونك باغ آقاي صبا. رفتيم آنجا و ديديم كه آقاي داريوش رفيعي،‌ آقاي همايون‌پور، آقاي پرويز ياحقي و اينها آنجا هستند. هنوز بديعي و اينها مطرح نشده بودند. يعني بودند ولي هنوز به گلها راه پيدا نكرده بودند. اينها جمع شده بودند و ساز ني مي‌زدند و ضرب مي‌زدند و مي‌خواندند. من آنجا با پرويز ياحقي آشنا شدم.

شما هم آن موقع خواننده مطرحي بوديد؟
نه. آن موقع هنوز نورعلي‌خان اجازه نمي‌داد كه بخوانم. نورعلي‌خان مخالف رفتن من به راديو بود. با پيرنيا هم زياد خوب نبود و كلا مخالف بود كه بروم به راديو.

ولي يا‌حقي و... مطرح بودند؟
بله. آنها نوازنده برنامه گلها بودند. او، آقاي عبادي، مرحوم صبا، يك آقايي بود كه قره‌ني مي‌زد به نام شيرخدايي. خلاصه اينكه اينها همه جمع مي‌شدند آنجا، شامي و موسيقي و فلوتي و آخر شب هم مي‌رفتند. آن شب، آنجا شب پرويز يك تكه ساز زد، نمي‌دانم شور زد، ابوعطا زد، يادم نيست. فقط ساز زد و من خواندم. اينها گفتند:«عجب صدايي، پيش كي كار كرديد؟» مي‌دانستند من شاگرد نورعلي‌خان هستم. من خيلي كار كرده بودم. آنجا ما با هم دوست شديم. خانه ما آن موقع آمده بود خيابان ملك. در جاده قديم شميران. خانه پرويز ياحقي يك خيابان بالاتر در مسير اشرافي بود. يك آپارتمان بود. از خانه ما تا خانه پرويز پياده سه دقيقه بود. ما با هم رفت و آمد داشتيم. مادر پرويز هم با دود مخالف بود و دوست نداشت كه او به مجالس آنچناني برود و بنابراين دوست داشت كه ما با هم دوست باشيم و رفت و آمد كنيم. من آن موقع زن نداشتم، يك آشپز داشتم به نام علي‌آقا در همان خيابان ملك بوديم. خلاصه اينكه يواش يواش ما با هم آشنا شديم.

ولي هنوز كنسرت نمي‌داديد؟
حالا برايتان مي‌گويم. مادر پرويز مريض بود. پرويز گفت بيا يك كنسرتي بدهيم با فرهنگ شريف و امير ناصر افتتاح در شيراز. يك آقايي بود كه نمايندگي فورد آمريكايي را داشت كه اسمش اصغر بود. فاميلش الان يادم نيست. در منزل او بوديم. مرتضي‌خان محجوبي را هم با خودمان برده بوديم. رفتيم آنجا كه كنسرت بدهيم. حالا ديگر ما با پرويز ياحقي اخت شده بوديم. خيلي علاقه داشت كه پشت اتومبيل بنشيند. من يك فورد داشتم.

از همين اصغر آقا خريده بوديد؟
نه،‌نه. تهران كه بودم يك فورد داشتم كه مدل‌اش زياد هم بالا نبود.

آن موقع با خانواده زندگي نمي‌كرديد؟
نه. همه‌مان مجرد بوديم. افتتاح تازه زن گرفته بود. خلاصه اينكه رفتيم شيراز، آنجا در يك سالني در خيابان زند كه مثل اينكه مال تئاتر بود كنسرت گذاشتيم. آنقدر استقبال شد از آن برنامه كه پرويز گفت بيا يك شب ديگر هم كنسرت داشته باشيم. باز هم استقبال شد و همينطور ادامه پيدا كرد و تا يك هفته هر شب آن برنامه را اجرا كرديم. هر شب بليت مي‌خريدند و مي‌آمدند

تشییع پیکر یاحقی در تهران

آنجا چه آهنگ‌هايي را مي‌خوانديد؟
مست مستم ساقيا، دستم بگير

هنوز از نورعلي‌خان اجازه نگرفته بوديد؟
نه‌،نه. از آنجا ديگر يواش‌يواش داشت ميانه‌مان شكرآب مي‌شد. مي‌گفت آقا شما چرا رفتي خواندني و فلان. نورعلي‌خان نمي‌دانست كه من وقتي از دانشكده افسري با آن شرايط آمده بودم بيرون رفته بودم سازمان نقشه‌برداري و مهندس شدم و حالا دويست و هفتاد تومان به من حقوق مي‌دادند. با اين بايد زندگي مي‌كردم. خودش پولدار بود، پسر عبدالوهاب جواهري بود، ميليونها پول داشت. يك باغ بزرگ داشت و خدم و حشم. او نمي‌دانست گرسنگي يعني چه. شب،‌ آمدن نورعلي خان را گذاشتن. پياده از آنجا تا چهار‌راه آبسردار يا همان خيابان ملك آمدن چه چوريه. او كه درد بي‌پولي را نكشيده بود. تا ساعت دوازده شب از اين بنزها كه چراغهاي گنده داشت، كار مي‌كرد. ساعت دو بعد از نصفه شب آنها تعطيل مي‌شدند و ما بايد پياده مي‌آمديم. خدا بيامرز اصغر بهاري را هم مي‌برديم و اكثرا ما با هم پياده مي‌آمديم و سازش سنگين بود پيرمرد و بيماري هم داشت و ما هم ايشان را مي‌آورديم تا سر خيابان شهباز.

اينها كه سال بعد ترها بود كه اين آهنگها را برايتان ساخته بودند. درست است؟
نه. من فقط آواز مي‌خواندم. هفده سال فقط آواز مي‌خواندم. من با ترانه معروف نشدم، با آواز معروف شدم. اولين آوازي هم كه خواندم مثنوي شور بود كه الان برايتان گفتم:«مست مستم ساقيا، دستم بگير» در آن برنامه هم مرتضي‌خان محجوبي ساز زده بود و هم پرويز ياحقي. بعد اين آهنگ را وصل كردند به آهنگ «تو مرو» كه مرضيه خوانده بود و آن هم شور بود. خلاصه اينكه يواش‌يواش اين دوستي ما ادامه پيدا كرد.
داشتيد از آن كنسرت در شيراز مي‌گفتيد؟
در شيراز هفت شب برنامه داشتيم و برنامه را هم كه گفتم، خيلي استقبال شده بود. تا آن موقع پرويزاينا بيشتر برنامه‌هايشان روي رفاقت و اينها بود. شب‌نشيني‌ها ولي يواش يواش تازه داشتند متوجه مي‌شدند كه چرا بروند خانه اين و آن و همينطوري بخوانند. اينطوري شد كه قرار شد يك جاهايي داشته باشيم كه به صورت مرتب در آن برنامه اجرا كنيم. يك آقايي بود به نام حسن عرب كه بعضي‌ها به او مي‌گفتند حسن پابرهنه. چون بعضي وقتها پا‌برهنه راه مي‌رفت در خيابان و خانه. يك شب ما را دعوت كردند منزل خانم آقاي اميني. آقاي اميني هم نخست‌وزير بود. تابش بود، فرهنگ شريف بود، شاهرخ نادري بود، حميد قنبري بود و همين‌ها. صحبت از اين شده بود كه گفته‌اند پنج سال ماشين وارد نشود براي اينكه اقتصاد ايران رشد كند و اين حرفها. مي‌خنديديم و گفتم كه آقاي اميني، شما اگر مي‌خواهيد يك كاري كنيد دلار نرود بيرون و پولهاي مملكت هدر نرود برويد ببينيد كجاها دارد خرج مي‌شود. برويد ببينيد كه از بيرون و از خارج كساني را مي‌آورند كه شبها برنامه اجرا كنند و چه پولهاي هنگفتي هم مي‌گيرند. گفت ما اگر اينها را بياوريم، براي تفريح مردم چه كسي را جايش بگذاريم؟ من آن موقع مغز اقتصادي‌ام خيلي خوب بود. مي‌دانستم اين به‌به و چه‌چه‌ها به پايان خواهد رسيد. خلاصه اينكه در جواب آقاي اميني من گفتم:«موسيقي ايراني. الان يك آواز من خوانده‌ام كه گل كرده. الان بچه‌ها روي دوچرخه نشسته‌اند مي‌خوانند مست مستم ساقيا، دستم بگير. گفت من خودم هم شنيدم. گفتم به جاي آن خارجي‌ها ما برنامه مي‌گذاريم شما ببينيد چه خبر مي‌شود. گفت من اين را مطرح مي‌كنم و همين كار را هم كرد و آن برنامه رقص‌ها را تعطيل كرد و اين آقاي عرب كه گفتم با يك آقاي قد كوتاه به نام حجازي كه يك پسر هم داشت به نام پرويز حجازي آنجايي را كه ما بايد در آن برنامه اجرا مي‌كرديم، مي‌گرداندند. اعلام كردند و تبليغ كردند. توي تبليغ آن برنامه هم عكس ما چهار نفر به شكل خاصي تبليغ شده بود: پرويز ياحقي، فرهنگ شريف، امير ناصر افتتاح و من. وقتي برنامه شروع شد خيلي استقبال شد و شش ماه رزرو بود. جا نبود. مردم از شهرستانها مي‌آمدند كه برنامه‌هاي ما را ببينند. اين چهار نفر هم واقعا در كار خودشان گردن كلفت بودند. خودم را نمي‌گويم. پرويز ياحقي بي‌نظير بود. من هيچ وقت به او نمي‌گفتم پرويز ياحقي، مي‌گفتم پرويز ويولن. شكلش شبيه ويولن شده بود. ما شب‌هاي زيادي در كنار هم بوديم. من در دربند يك باغ داشتم كه پنج هزار متر بود. شب‌هاي زياد با فرهنگ و اينها مي‌رفتيم در اين باغ. با هم زندگي مي‌كرديم. هيچ‌كداممان هنوز زن نداشتيم.

آهنگي از آهنگ‌هاي پرويز ياحقي را نخوانده بوديد؟
نه. من ترانه نمي‌خواندم. گفتم كه من هفده سال فقط آواز مي‌خواندم. يكي از افتخارات من اين است. حتي كساني كه الان هم هستند و معروف هستند و همه با من رفيق هستند اكثرا با ترانه معروف شدند. رفتند ترانه‌هاي شيدا و عارف و اينها را كه مال پنجاه سال پيش بود بازسازي كردند و خواندند. آن هم عيبي ندارد. سليقه است. ولي من اولين آوازي كه خواندم كه همان «مست مستم ساقيا» است، گرفت. دومي‌اش با آواز بود. سه گاه كاروان. سومي‌اش:«ما رند‌ و خراباتي و ديوانه و مستيم»، چهارمي‌اش:«امشب شده‌ام مست كه مستانه بگريم». پنجمي‌اش:«هر سو كه دويديم همه سوي تو ديديم». همه آواز بود منتها نمي‌دانم در لحن من بود يا در شعرهايي كه انتخاب مي‌كردم، همه مي‌گرفت و همه دهن به دهن مي‌گشت. آن موقع خواننده‌هاي زيادي بودند كه ترانه مي‌خواندند اما دستمزد ما از آنها رفته بود بالاتر. آن موقع در خيابان ايرانشهر، زمين متري يازده تومان بود. يازده تا يك توماني. بنده شبي دو‌هزار و دويست و پنجاه تومان مي‌گرفتم. ببين چند متر زمين مي‌شد. پرويز ياحقي ششصد تومان براي ويولن مي‌گرفت. فرهنگ شريف شبي پانصد تومان مي‌گرفت، افتتاح سيصد تومان. شما اگر سيصد تومان مي‌دادي يك خانه عالي به شما مي‌‌دادند. من اتومبيل را خيلي دوست داشتم. يادم هست كه پولدار شده بودم و يك شورولت قرمز رنگ خريده بودم و دو، سه هزار تومان داده بودم و بقيه را ماهي دويست تومان قسطي مي‌دادم. توجه مي‌كنيد. ما تمام مهماني‌ها، تمام كنسرت‌ها و تمام سفرها را با هم بوديم. تا اينكه‌ آمديم زن گرفتيم. من كه زن گرفتم چون خواننده بودم يك ذره پاي كار شل شد.

هنوز ياحقي با آن خواننده معروف ازدواج نكرده بود[حمیرا] ؟
مي‌رسيم. پرويز در همه مراسم ما بود و با هم بوديم. البته نمي‌توانستيم مثل آن موقعي كه مجرد بوديم با هم باشيم. اين را هم بگويم كه بعدها حالا ما برنامه گلها را هم قبضه كرده بوديم. البته بعد از آنكه مرحوم پيرنيا مُرد آمدند گلها را داغون كردند. به علتي كه من مي‌دانم و آن را در مصاحبه خواهم گفت، سعي كردند از‌آن حالت و ريخت درش بياورند. به آن هنرمنداني كه در گلها بودند مثل احمد عبادي، فرهنگ شريف، جليل شهناز، حسن كسايي، منصور صارمي و رضا ورزنده، كه واقعا يكي از شاهكارهاي سنتور بود، گفتند مي‌خواهيم گلهاي تازه بگذاريم. همه بچه‌ها قهر كردند و گفتند اينجا گلهاي جاويدان است و رنگارنگ است و شاخه گل است و در تمام اينها و شاخص‌تر از همه در آن زمان پرويز ياحقي بود. بديعي هم بود، منتها بديعي كمتر با ما بود. متاهل بود و زنش خيلي سخت‌گيري مي‌كرد. بعد كه از همسرش جدا شد يكي از نوازندگان خوب برنامه گلها شد. بعدا پرويز ياحقي هم كه با خانم حميرا ازدواج كرد و يك شاخ ديگر هم اينجا اضافه شد كه ما كمي از هم فاصله بگيريم. فقط فرهنگ شريف هنوز مجرد بود. من آمدم به پرويز گفتم پرويز ببين طرف از برنامه‌هاي ما چه استفاده‌اي مي‌كند. شش ماه شش ما رزرو است. با وجود اينكه برنامه‌هاي ديگري غير از برنامه ما هم دارد، اما فقط عكس‌هاي ما آن بالاست. پرويز گفت: منظورت چيست؟ گفتم كه من آن موقع خيلي عقل اقتصادي داشتم. من گفتم:« پرويز بيا ما هم يك جايي را بخريم و خودمان برنامه بگذاريم.» گفت بابا ول كن، مكافات دارد، اينجوري است، آنجوري است و اينها. من خودم آمدم يك جايي را گرفتم سر پل رومي كه اسمش بورسالينو بود. همان اول هم اسمش را عوض كردم گذاشتم ساقي. به نام دخترم كه اسمش ساقي بود. پول نداشتم كل آن را بخرم. نصفش را خريدم. دو سال بعد شريكم گفت كه من مي‌خواهم بروم مسافرت و من سهم او را هم خريدم.

آنجا را خودتان به تنهايي خريده بوديد يا با دوستانتان و بچه‌هاي گروه؟
خودم خريده بودم، منتها همه‌شان آنجا كار مي‌كردند. خيلي‌هاي ديگر هم آنجا برنامه اجرا مي‌كردند. مثلا با پرويز ياحقي و خانمش من دو سال قرارداد داشتم. بعدا كوروس سرهنگ‌زاده و ديگران آمدند و دويست متر بالاتر يك جايي را گرفتند و آنجا برنامه داشتند. سياوش زندگاني و ديگران هم رفتند يك جاي ديگر. بنابراين همه جا توسط هنرمندان درجه يك قبضه شده بود. همين هنرمنداني كه هر شب بايد مي‌رفتند در خانه پولدارها و برنامه اجرا مي‌كردند و يك چيزي اگر مي‌خوردند و يك پولي هم مي‌گرفتند حالا براي همه مردم برنامه‌هاي درجه يك هنري اجرا مي‌كردند. اينها همه قبل از آن بايد به خانه پولدارها مي‌رفتند و به قول آقاي حسين تهراني كه مي‌گفت «آقا ببين پاكت را دادند.» داخل پاكت بيست تا يك تومني بود.

خلاصه اينكه حالا بچه‌ها مزه پول رفته بود زير زبان‌شان ولي قدر پول را نمي‌دانستند. پول را همينجوري خرج مي‌كردند. من يادم هست كه يك شب به خانمش گفتم خانم هميشه اينطوري نيست. سرماخوردگي وجود دارد، مريضي وجود دارد. اين صداست و شما داريد با آن اين كارها را مي‌كنيد. خيلي بايد برايش ارزش قائل شويد.

در راديو هم كه فقط آواز مي‌خوانديد؟
بله. مشير همايون شهردار آن موقع رئيس اداره موسيقي بود. من رفته بودم راديو. او هم مي‌دانست كه من شاگرد نورعلي‌خان هستم. گفت: گلپا آمدي اينجا چه كار كني؟ گفتم: آقاي پيرنيا مرا دعوت كرده در گلهاي جاويدان آواز بخوانم. گفت: برو پشت مرده‌بخوان. گفتم: چرا؟ گفت: بابا كسي آواز گوش نمي‌كند كه! آن موقع آقاي ويگن يك آهنگ خوانده بود براي عروسي كه خيلي معروف شده بود. همان كه مي‌گفت:«مي‌ره به حجله شادوماد» كسي باور نداشت كه آواز بتواند كسي را جذب كند ولي مي‌گفتند برويم فلان جا آواز گلپا را گوش كنيم. يا اينكه برويم ساز پرويز ياحقي با بشنويم. بعد از انقلاب هم تا شش ماه آنجا كار مي‌كرديم چون مردم خيلي دوست داشتند. بعد ديديم كه نمي‌شود كار كرد و سن‌هايمان هم رفته بود بالا و خانم‌هاي ما هم نق مي‌زدند كه هر شب تا دير وقت نيستيد و اينها. البته پرويز اين گرفتاري ما را نداشت چون زن و شوهر با هم بودند. به هر حال ما تعطيل كرديم.

و نشستيد به استراحت كردن؟
نه. من رفتم خارج. هشت ماهي هم در خارج بودم. هي گفتند نرو ايران فلان مي‌شود و بهمان مي‌شود. من گفتم چرا نروم. من كه مشكلي ندارم. من نمازم ترك نمي‌شود. واقعا هم همينطور بود، دوست داشتم. من مملكتم را ول كنم بيايم در انگلستان در اين سرما بمانم كه چه بشود. پرويز هم به انگلستان مي‌گفت جزيره اَفن.

با آقاي ياحقي با هم رفته بوديد انگلستان؟
بله. گفتم پرويز بيا برويم ايران. آمديم مانديم كه مانديم. خانمش البته در آن سفر آخر كه رفته بوديم جدا شده بود كه توضيحاتش بماند. در مورد پرويز دلم مي‌خواهد بيشتر توضيح بدهم و بگويم. البته از حبيب بديعي‌نيا نبايد گذشت. حبيب بديعي واقعا از نظر قدرت و حال نوازنده بسيار خوبي بود. مهندس همايون خرم غير از اينكه سازش بسيار خوب بود، قشنگ‌ترين آهنگ‌ها را ساخته است. آقاي خرم يكي از بهترين‌هاست بخصوص در آهنگسازي. بديعي از نظر تكنيك ويولن واقعا بي‌نظير بود. شايد از نظر تكنيك از پرويز هم جلوتر بود. ولي پرويز ياحقي سراپا احساس بود. گفتم كه من اسمش را گذاشته بودم پرويز ويولن. آرشه را كه مي‌كشيد روي ويولن واقعا آدم را ديوانه مي‌كرد، در همان زمان آقاي شاپورنياكان هم بود كه او هم از آن ويولنيست‌ها بود كه با دل آدم كار داشت. تا موقعي كه اسدالله ملك آمد. اسدالله ملك هم آمد. خودتان مي‌دانيد كه چه كارها كرد. واقعا كارهاي قشنگي داشت. من با اسدالله ملك هم در مسافرت‌هاي هفته پاكستان و افغانستان و هندوستان و همه اينها با هم بوديم.

پرويز بعد از ازدواج يك كم گوشه‌نشين شده بود. از ساعت پنج بعدازظهر به بعد جايي نمي‌رفت. يك روز در خانه منوچهر بوديم، پرويز هم آنجا بود، ديدم پرويز مي‌خواهد برود فكر كردم ماشين ندارد. گفتم: نگران نباش من مي‌رسانمت، گفت: نه، ماشين دارم. برادرش منوچهر گفت:«بگذار برود. او ساعت پنج بايد برود خانه.» خانه‌اش در خيابان نيلوفر، خيابان جردن بود. گفتم: پرويز تنها مي‌روي آنجا چكار كني؟ گفت: مي‌روم آنجا يك چايي درست كنم يك سيگار بكشم. گفتم: پرويز چند تا سيگار مي‌كشي؟ زياد سيگار مي‌كشيد. خلاصه اينكه اگر بخواهي به صورت كلي اينها را بررسي كني، همه اينها گلهاي بي‌نظيري بودند. همه خوب بودند ولي پرويز ياحقي چيز ديگري بود. اگر سرحال بود، عصباني نبود، اذيتش نمي‌كردند و هوس مي‌كرد كه ويولن بزند، هيچكس از نظر حال به پايش نمي‌رسيد. اينها چند نفر بودند كه با هم دوست بودند. پرويز و بيژن ترقي خيلي با هم دوست بودند. شعرها را بيشتر بيژن مي‌گفت.

شاگرد چه كسي بود؟
دايي‌اش حسين ياحقي.

فاميلي‌اش را هم به خاطر دايي تغيير داده بود؟
بله. فاميلي‌اش صديق پارسي بود ولي چون كلاس دايي‌اش را اداره مي‌كرد و شاگرد دايي‌اش هم بود مشهور شده بود به پرويز ياحقي. يك چيزهايي هم هست كه خيلي‌ها نمي‌دانستند. پرويز ياحقي از همان اول با گلها شروع نكرد. اولين كاري كه كرد با هوشنگ شوكتي بود كه يك خواننده كوچه و بازاري بود. با اركستري كه آقاي سلمكي هم در آن بود. فكر مي‌كنم يك آهنگ هم با قاسم جبلي دارد. فكر مي‌كنم. يك برنامه هم داشت در راديو. يك ناراحتي هم برايش پيش آمده بود كه آقاي معينيان ايشان را برد در بيمارستان خواباند و بعد يك كار به او داد در راديو به نام «در گوشه و كنار شهر». مي‌رفت با هروئيني‌ها و اينها صحبت مي‌كرد كه چرا اين كارها را مي‌كنند. آن برنامه هر روز ساعت پنج بعدازظهر از راديو پخش مي‌شد به نام «گوشه و كنار شهر». پرويز ياحقي حق دارد به گردن ويولن ايراني. وقتي ساعت يك و دو بعد از نصفه شب كه يك جا مهمان بوديم و هنوز زن نگرفته بود كه ساعت پنج بعدازظهر برود خانه و هنوز پژمرده نشده بود، وقتي دست مي‌گذاشت روي آرشه، آدم را ديوانه مي‌كرد. به نظر من آن حقي كه بايد به پرويز ياحقي داده مي‌شد هيچ وقت داده نشد. نه به او فقط. مگر به مرتضي‌خان محجوبي، احمد عبادي، حسن كسايي، اديب خوانساري، سيدحسين طاهرزاده، تجويدي و خرم مگر داده شد؟ پرويز وقتي از همه جا زده مي‌شد و فقط به خدا پناه مي‌برد ويولن را به دست مي‌گرفت. آن موقع‌ها وقتي پرويز ويولن را دست مي‌گرفت و شروع مي‌كرد، دوستانم تا مي‌آمدند حرف بزنند مي‌گفتم:«هيس. اين صداي خداست. اين آرشه كه او مي‌كشد صداي خداست.»

آخرين بار پرويز ياحقي را كي ديديد؟
قرار بود پنج تا آهنگ بسازد كه من هم بخوانم. براي شركت نويد اصفهان كه شركتي است كه كارهاي ما را منتشر مي‌كند. آخرين دفعه كه پرويز را ديدم شايد دو ماه قبل از فوتش بود. در يك باغي بود، با هم صحبت كرده بوديم. قرار بود قرارداد ببنديم. من رفتم مسافرت و ديگر نديدمش. موقعي هم كه فوت كرد من در فرانسه بودم. اين قرار بود آخرين همكاري ما باشد اما نشد.

نقل از سایت خواندنیها

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 3:43 بعد از ظهر  توسط جواد ساحلی | 

يك ماه پيش بود كه در اجلاس جهاني اقتصاد در داووس بيل گيتس از امكانات جالب و متفاوت تلويزيون اينترنتي (IPTV) صحبت كرد.

گيتس تا 5سال آينده هم پيش رفت و پيش‌بيني كرد تا آن زمان و با عرضه و ورود تلويزيون‌هاي اينترنتي مردم به تلويزيون‌هاي قديمي خود مي‌خندند.

اين درست زماني بود كه كنسول تركيبي جديد شركت مايكروسافت به نام xbox/IPTV همزمان به نمايش گذاشته شد.

در حقيقت كارشناسان هم با مدير بزرگ‌ترين شركت نرم‌افزاري دنيا هم‌عقيده‌اند، چون آنها معتقدند با ادامه رشد بازار ديجيتال در آينده، عادات قديمي به استفاده از ابزار كهنه هم از بين رفته و به اين ترتيب فناوري‌هاي جديد به راحتي جايگزين مي‌شوند.

البته قابل ذکر است که این شامل سازمان فخیمه و عظیمه صدا و سیمای ایران نمی شود.

جالبه اینه که تا چند سال دیگه ما  یا دیگران به ما چقدر می خندند. بالاخص با این نظریات کارشناسی در جامعه ، انتخابات ، نظارت بر آن ،پیشرفتهای چشمگیر اقتصادی، مهار شگفت انگیز تورم توسط دولت فخیمه، کار آفرینیهای خرق الساعه، مردان توانای رئیس جمهور ، تلفن همراه و ... نظرشما چیه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 6:21 بعد از ظهر  توسط جواد ساحلی | 
بازهم یک انتخابات دیگر در راه است. اما نمی دانم چرا  هیچ شور و حالی رو بین مردم حس نمی کنم. اول فکر می کردم این فقط احساس منه که دل زده شدم اما وقتی از چند نفر دیگه هم پرسیدم اونام تصدیق کردن. نمی دونم دلیلش چیه...

اصلاح طلبا برای من خیلی جالبن - اگر چه به نوعی من هم جز طرفداراشم یا بهتره بگم بودم - اونا با اینکه می دونن در ساختار نظام جایی ندارن و طرفداراشونم اکثراْ دلسرد شدن اما دوباره یا بگم چندباره بدون هیچ برنامه ای وارد انتخابات شدن .

به نظر من اصلاح طلبان در دوره های قبلی به خاطر نداشتن برنامه ای که ضمانت اجرایی داشته باشد و فقط با شعارهایی برای رسیدن به یک آرمان شهر قدرت قوای مجریه و مقننه را در دست گرفتند و زمانی که نوبت اجرا رسید بخاطر همان رویا گرایی یا بهتراست بگویم بی تجربگی و بی برنامگی نتوانستند از فرصت بدست آمده استفاده کنند و به یکباره یاس را تزریق جامعه کردند. جامعه ای که آماده تحول شده بود. اما نداشتن یک مغز متفکر سالم در راس اصلاحات و همچنین شتابزدگی و افکار کودکانه به یکباره تمام داشته ها و  کاشته ها را به زمین کوبید و متلاشی کرد. اما اصلاح طلبان از این موضوع درس نگرفتند و دوباره فقط به فکر نابود کردن محبوبیت نسبی خاتمی بر آمده اند تا این برگ را نیز بسوزانند.

جالبترین کاری که در اصلاح طلبان به چشم می خورد گل به خودیهای دوستان است از پیر موذن گرفته تا کروبی - که نمی دانم چرا هیچگاه او را نمی توانم اصلاح طلب بنامم- .

من نتیجه این انتخابات را فقط شکست اصلاح طلبان می بینم و دلیل آنرا نیز نداشتن برنامه برای کشاندن خانه نشینان به پای صندوقها می دانم. زیرا رای دهندگان به گروه مخالف همیشه پاهای ثابت انتخاباتند و صد البته وامهای بی برگشت احمدی نژاد به روستاییان نیز بی تاثیر نیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 5:59 بعد از ظهر  توسط جواد ساحلی | 

جهان پهلوان غلامرضا تختي در شهريور 1309 ش در يكي از محلات جنوبي تهران و در خانواده‏اي متوسط به دنيا آمد. وي از كودكي به ورزش روي آورد و ورزش را فقط براي سلامتي و تندرستي بدن مي‏خواست. او در عين حال به نجاري مشغول بود تا اين كه در بيست سالگي در اولين مسابقات قهرماني كشتي كشوري شركت كرد. از آن پس شهره عام و خاص گرديد و در ميدان‏هاي جهاني مدال‏آور شد. تختي سرشار از پاكي و صداقت بود و دلي بي‏باك و جسور داشت. او داراي قلبي رئوف و مالامال از عشق مردم بود و در زندگي خود، بيش از قهرماني به انسان زيستن و از خودگذشتگي مي‏انديشيد. تختي با وجود قهرماني در ميادين بين‏المللي كشتي، هيچ گاه فروتني و تواضع خود را در برابر مردم از دست نداد. وي در دوران قهرماني خود، 9 مدال طلا و نقره جهاني و بازي‏هاي المپيك را كسب كرد و از جمله ورزشكاران ايراني است كه بيشترين مدال‏هاي طلا و نقره را در بازي‏هاي مهم بين‏المللي، به ارمغان آورده‏اند. جهان پهلوان تختي از مريدان آيت‏اللَّه سيدمحمود طالقاني به شمار مي‏رفت و در ملي شدن صنعت نفت حضوري فعال داشت. وي هم‏چنين در جمع‏آوري كمك‏هاي مردمي به زلزله‏زدگان بويين‏زهرا در شهريور 1341، نقش مهمي ايفا كرد به طوري كه حساسيت رژيم را دربرداشت. رژيم كه كمابيش از فعاليت‏هاي سياسي تختي آگاهي پيدا كرده بود، براي به سلطه كشيدن او، رياست فدراسيون كشتي كشور را به او پيشنهاد نمود؛ ولي او اين پيشنهاد و حتي پيشنهاد براي به دست گرفتن شهرداري تهران يا نمايندگي مجلس را نيز رد كرد. در نهايت، رژيم پهلوي چون هيچ راهي براي نفوذ به تختي نيافته بود و هم‏چنين محبوبيت روزافزون تختي در ميان مردم و مخالفت وي با رژيم وابسته شاه، سرانجام باعث شد تا عوامل رژيم  در توطئه‏اي مشكوك، وي را در هفدهم دي ماه 1346 در 37 سالگي به قتل برسانند. هرچند كه در آن زمان، مرگ تختي را، خودكشي عنوان كردند، ولي اين توطئه رژيم با آگاهي يافتن مردم از اصل ماجرا، نقش بر آب گرديد. پيكر جهان پهلوان تختي با حضور خيل دوستداران و مشتاقان، در شهر ري(ابن بابویه) به خاك سپرده شد. روحش شاد.

+ نوشته شده در  شنبه 15 دی1386ساعت 1:54 بعد از ظهر  توسط جواد ساحلی | 
امروز بدجوری دلم گرفته یاد روزهای گذشته مرا قلقلک می دهد. بی اختیار پرواز می کنم به دوران کودکی٬ آمادگی یاد دوستان آن دوران بخیر یاد طه که نمی دانم الان چکار می کند فقط یادم هست که ما نزدیکترین دوستان هم در ۶ سالگی بودیم. دو کودک شیطان ، بخاطر دارم يك روز با مربي آموزشگاه - كه يكي از دختران تازه به دوران رسيده بود- دعوايم شد و او نيز آنچنان گلايه اي از من به پيش مادرم كرد كه نگو !! البته بيچاره فكر مي‌كرد آن شب من كتكي حسابي خواهم خورد، بدون انكه بداند تك فرزند بودن با تمام مضراتش معايبي نيز دارد. از آن زمان پرواز مي كنم به دوران ابتدايي، يادش بخير كلاس پنجم سوگلي مدرسه بودم شاگرد اول و نفر اول مسابقات كتابخواني و نهج البلاغه و... . دوستان عزيزي كه برخي از آنها را كماكان مي‌بينم و با هم پروازي داريم به عالم كودكي، آن زمان كه هر وقت آزادمان را به بازي مي‌گذرانديم. آن دوران كه هيچ مشكلي ما را با خود همراه نمي‌كرد. اما بدون اغراق بهترين خاطراتم خاطرات دوران دانشگاه است، خاطراتي كه با مجيد - همكلاسي دوران دبيرستان و دانشگاه-، اكبر ، حسن جنت، وحيد ، عظمت و... با هم ساختيم ياد آن دوران كه با حميد مافي ، دكتر احمدي ، حميد سيمياري و مجتبي ايماني جامعه سبز جوانان  را فعال كرديم و با چه شور و اشتياقي برايش تلاش كرديم. به ياد دارم فرداي روزي كه مراسم بزرگداشت فردوسي را اجرا كرديم من امتحان ميان ترم رياضي مهندسي داشتم و ۱۰ نمره حذفي پايان ترم را داشت و من از يك هفته قبل با حميد در پي مقدمات مراسم بوديم البته با كلي بدبختي بالاخره آن هم پاس شد.

يادش بخير 

+ نوشته شده در  شنبه 1 دی1386ساعت 4:28 بعد از ظهر  توسط جواد ساحلی | 
سعيد حجاريان در گفت‌وگو با «شهروند امروز» با انتقاد شدید از دکتر مصدق، اظهار داشت: در يكصد سالگي مشروطه‌خواهي ايرانيان، راه سلطنت‌طلبي چندان هموار نيست: ‏ما هم اكنون در ميان اپوزيسيون، سلطنت‌طلب نداريم. در خارج از كشور هم، شماري كه خود را سلطنت‌طلب ‏مي‌نامند، ‌نه سلطنت‌طلب كه پهلوي‌طلب هستند. تنها يك گرايش بسيار ضعيف سلطنت‌طلبي از سوي يكي از ‏نوادگان محمدحسن ميرزا، پسراحمدشاه، باقي مانده و جالب است كه اين فرد به ايران مي‌آيد و مي‌رود. به ‏كاخ اجداد خود كه اكنون به موزه تبديل شده مي‌رود و از بليت دادن سرباز مي‌زند و در آنجا به باغبان و ‏معمار بنا دستور مي‌دهد تا به فرمان او عمل كنند؛ ماجرايي كه ما را ياد فيلم «آخرين امپراتور» برتولوچي ‏مي‌اندازد. اين سرنوشت چه بسا به سراغ پهلوي‌طلب‌ها هم برود، اما در كنار اين گرايش‌هاي ضعيف، ما با ‏جرياني آكادميك نيز روبه رو هستيم كه تصوري هگلي و نيچه‌اي از سلطنت دارد و بر اين باور است كه ايران مهد سلطنت ‏بوده و يك سلطان خوب براي ايران بهتر است. وي با اشاره به تفاوت مصدق و فاطمي گفت: مصدق مي‌خواست كه ‏شاه را تخته‌بند قانون كند. حتي در دفاعياتش مي‌گويد: من به خاطر قسمي كه خورده‌ام به شاه خيانت نمي‌كنم. ‏دست ثريا را مي‌بوسد، به شاه احترام مي‌گذارد و حتي وقتي شاه فرار كرد، به دنبال برچيدن بساط سلطنت ‏نرفت. او مي‌گفت: شاه بايد سلطنت كند، نه حكومت و شاه اختياري در اداره امور ندارد، چون مسئوليت ‏متوجه او نيست، اما فاطمي كاملا جمهوريخواه بود. او تا آنجا كه معاون نخست‌وزير بود و سخنگو، از مصدق ‏دفاع مي‌كرد، ولي در «باختر امروز» يك جمهوريخواه كامل بود.
 
در قسمت اول سخنان جناب آقاي حجاريان بحثي نيست. اما ايشان در قسمت دوم سخنانشان به مصدق حمله كرده و ايشان را به سلطنت طلب بودن متهم مي‌كنند. من نگرش ايشان را كه اتفاقاً در مورد اصلاح طلبان نيز وجود داشت هرگز نمي پسندم، به اعتقاد بنده شما زماني كه توسط يك قانون رسميت پيدا مي‌كنيد چه به عنوان نماينده مجلس ، نخست وزير و ... به هيچ عنوان نمي‌توانيد قانوني را كه به شما رسميت بخشيده را نقض نماييد و مصدق چون توسط همين قانون به قدرت رسيده بود بايد به آن پايبند مي‌بود. اين همان اشتباهي است كه اصلاح طلبان - كه آقاي حجاريان به عنوان يكي از تئوريسين هاي آنان مطرح بود - انجام دادند. آنها خود توسط قانون اساسي به قدرت رسيده بودند اما قانون را نا كارآمد دانسته و بيشتر به فكر تغيير آن بودند در صورتيكه بايد به اصول قانون پايبند مي‌بودند و فقط در راستاي اصلاح آن قدم بر مي‌داشتند.
 
+ نوشته شده در  شنبه 19 آبان1386ساعت 5:32 بعد از ظهر  توسط جواد ساحلی | 
هنرمندان يك مرز و بوم نشانگر هويت يك جامعه هستند مخصوصاً آنانيكه با اعتقاد قلبي اشان مي سرايند و هيچگاه فريفته قدرت نشده و مدح نمي‌گويند. هر چند از نظر ديدگاه با هم  موافق نباشيم.

قيصر امين‌پور شاعر كوچه هاي آفتاب و جنگ هم از ديار ما سفر كرد و رفت.

درباره شاعر:

- قیصر امین پور شاعر، ادیب و فارسى پژوه متولد ، 1338 گتوند خوزستان

- ترك تحصیل از رشته دامپزشكى دانشگاه تهران 1357

- ترك تحصیل از رشته علوم اجتماعى دانشگاه تهران 1363

- اخذ دكتراى ادبیات فارسى از دانشگاه تهران با راهنمایى دكتر شفیعى كدكنى 1376

- تدریس در دانشگاه الزهرا 70 - 1367

- تدریس در دانشگاه تهران 1370 تاكنون

- دبیر شعر هفته نامه سروش 71-60

- سردبیر ماهنامه ادبى - هنرى سروش نوجوان 83- 67

- عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسى

- برخى از آثار او عبارتند از: ظهر روز دهم (برنده جایزه جشنواره كتاب كانون پرورش فكرى) به قول پرستو (برنده جایزه جشنواره كتاب كانون پرورش فكرى) تنفس صبح، در كوچه آفتاب، منظومه روز دهم، توفان در پرانتز، بى بال پریدن، گلها همه آفتاب گردانند و...

- برنده تندیس مرغ آمین 1368

- برنده تندیس ماه طلایى (برگزیده شعر كودك و نوجوان 20 سال انقلاب)

اگر بخواهیم شعرى از جنگ بگوییم حتماً به یادمان خواهد آمد :

مى خواستم شعرى براى جنگ بگویم

دیدم نمى شود

دیگر قلم زبان دلم نیست.

گفت:

باید زمین گذاشت قلم ها را

دیگر سلاح سرد سخن كار ساز نیست

باید براى جنگ

از لوله تفنگ بخوانم

با واژه فشنگ

و لحظه های کاغذی شاعر:

خسته ام از آرزوها، آرزوهاى شعارى

شوق پرواز مجازى، بال هاى استعارى

لحظه هاى كاغذى را روز و شب تكرار كردن

خاطرات بایگانى، زندگى هاى ادارى

آفتاب زرد وغمگین، پله هاى رو به پایین

سقف هاى سرد و سنگین، آسمان هاى اجارى

عصر جدول هاى خالى، پارك هاى این حوالى

پرسه هاى بى خیالى، نیمكت هاى خمارى

رونوشت روزها را روى هم سنجاق كردم:

شنبه هاى بى پناهى، جمعه هاى بى قرارى

عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها

خاك خواهد بست روزى، باد خواهد برد بارى

روى میز خالى من، صفحه باز حوادث

درستون تسلیت ها، نامى از مایادگارى

قيصر شعر فارسي رفت و  صفحه اول روزنامه هاي ايران زمين به يادش رنگين شد. و زبان حال ما:

سراپا اگر زرد وپژمرده ایم

ولى دل به پاییز نسپرده ایم

چوگلدان خالى لب پنجره

پر از خاطرات ترك خورده ایم

دلى سربلند و سرى سربه زیر

از این دست عمرى به سر برده ایم

و حرفهايش را ناتمام گذاشت و رفت:

 حرفهاي ما هنوز ناتمام ...
         تا نگاه مي‌كني : 
                                 وقت رفتن است
         باز هم همان حكايت هميشگي !
         پيش از آن كه با خبر شوي !
         لحظه عزيمت تو ناگزيز مي‌شود
         آي ...
         اي دريغ و حسرت هميشگي ! 
         ناگهان
                         چقدرزود 
 
                                    دير مي‌شود !

و اين شعر مورد علاقه من از استاد:

وقتي جهان از ريشه جهنم
و آدم از عدم
و سعي از ريشه ي ياس مي آيد
وقتي که يک تفاوت ساده
در حرف
کفتار را به کفتر تبديل مي کند
بايد به بي تفاوتي واژه ها
و واژه هاي بي طرفي
مثل نان دل بست
نان را
از هر طرف بخواني
نان است.

او روز سه شنبه ما را وداع كرد و رفت و خود  از سه شنبه چه  داشت؟

سه شنبه؛/ چرا تلخ و بی حوصله؟

/ سه شنبه؛/ چرا این همه فاصله؟

/ سه شنبه؛/ چه سنگین! چه سرسخت، فرسخ به فرسخ

/ سه شنبه/ خدا کوه را آفرید.

روحش شاد باد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 9:59 قبل از ظهر  توسط جواد ساحلی |